تبليغاتX
لبخند اشک

 

امسال تصمیم گرفتیم نیایشی همخوان با آیین های خودمان برای آغاز سال نو داشته باشیم:

ای خداوند ایران زمین

در آستانه ی سال نو تورا می ستاییم که ما را به کالبد هستی در آوردی و به ما خرد بخشیدی تا راه از چاه، و شایست را از ناشایست باز بشناسیم.

اندیشه ی نیک را بر ما فراز آوردی تا گفتار و کردار خود را با آن همساز کنیم.

به ما توان بخشیدی تا با کار و کوشش، و جهش و جنبش، خانمان و روستا و شهر و کشوری آباد پدید آوریم.

به ما توان دادی تا با شادی پراکنی و مهر گستری، دستیاران تو در کار آفرینش جهان باشیم و جهان بهتری برای خود و برای دیگر مردم ِ جهان پدید آوریم و شادی و مهر در میان مردمان بگسترانیم.

 تو را می ستاییم ای سزاوار ستایش که در میان کشور ها ایران را آفریدی،

 تا شهبانوی کشورها شود .

البرز ِ بالا بلند را آفریدی تا آرش کمانگیر تیرش را از فراز آن بپراند و مرزهای ایران را تا فراسوی پندار بگستراند.

الوند برف پوش را آفریدی تا فر شاهنشهی را در  گنج نامه ی خود جاودان نگه دارد.

زاگرس سخت گذر را آفریدی تا دشمن از ایران دور بدارد.

رود ارس، و کارون فراخ بستر، و خلیج همیشه پارس را آفریدی تا ایران را جاودان بالنده بگردانند.

درآستانه ی سال نو ترانه ی ستایش ما را که از ژرفای دل فراز می شود بشنو و خواست هایمان را برآورده ساز.

نیروی پایداری را در ما بیفزا، تا بر کاستی ها چیره گردیم و در پیکار زندگی سربلند باشیم .

در خانه هایمان پسران و دختران سینه ستبر و بلند بالا و زیبا  را فزون بگردان ، و ما را  که ستایشگران توایم پیروز گر بساز.

 

به ما تندرستی و توانایی ارزانی بدار تا همه ی آن چیز ها را که به زندگی شکوه و شادمانی می بخشند فراچنگ آوریم .

بشود که روشنایی تو بر زندگانی ما پرتو بیفشاند.

بشود که در خانه ها ی ما شادمانی و پر خواستگی ریشه بگستراند.

بشود که دانش نیک به یاریمان آید و ما را بسوی زندگی بهتر راه بنماید. 

بشود که در خانه هامان فرزندانی زیبا پیکر و دانا و توانا زاده شوند...

فرزندانی زور مند و گویا و رزمنده در راه کشور...

فرزندانی  با هوش و دانش، و با فر و فرهنگ...

فرزندانی آراسته به اندیشه و گفتار و کردار نیک  که در یابند خانه و خانواده و روستا و شهر و کشور را.

 

واینهمه را خواستاریم :

 

نه برای آنکه گام به بیراهه بگذاریم ،

نه برای اینکه دانش و توانش خود را در راه تباهی جهان بکار بندیم !

نه برای اینکه پیک اندوه، و پیام آوران مرگ باشیم !

برای اینکه اراده ی ترا که پیشرفت و نو سازی جهان است جامه ی کردار بپوشانیم ،

برای اینکه زمین را جشنگاهی بزرگ برای مردمان سازیم .

برای اینکه پیرو خرد باشیم و از خرافه باوری که دستاورد اهریمن است روی بگردانیم. 

برای اینکه ریشه ی دروغ برکنیم و آیین نیاکانمان را که همساز با هنجار آفرینش است جایگزین آیین تازیان بگردانیم.

پس ای دادار بزرگ که چرخه هستی جز به داد تو نمی چرخد، به ما دانش و توانش بیشتر ارزانی کن تا اراده ی ترا در زندگانی خود به کردار درآوریم. 

ایدون باد و ایدون تر باد .

 

+ نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 11:1 |

سپندارمذگان بر تمامی عاشقان مبارک

دوست داشتن از عشق برتر است.

+ نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 11:17 |
 

سپندارمذگان روز عشاق ایرانی

چند سالی است نزدیک 2۵ بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر با آغاز شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است، برای نمونه سربازی خوب خواهد جنگید که زن نگرفته باشد. از این رو زناشویی را برای سربازان امپراتوری روم بازداشته می کند.کلودیوس به اندازه ای سنگدل وفرمانش به اندازه ای بی چون و چرا بود که هیچ کس یارای یاری به زناشویی سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،پنهانی عقد سربازان رومی را با دختران دلخواهشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این رخداد آگاه می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان دلداده دختر زندانبان می شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد دلدادگان، با دلی عاشق به دار آویخته می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نمادی می شود برای عشق!"
ولی کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از زادروز، که از بیست سده پیش از زادروز، روزی به نام روز عشق بوده است!
شنیدنی است بدانید که این روز در سالنمای کنونی ایرانی برابر است با 29 بهمن، یا تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز با نام "روز عشق" به این گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز می شمردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( تندرستی، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت "بهترین راستی و پاکی" که باز ویژه خداوند است، روز چهارم شهریور "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام ملی زمین است، یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی برپا می داشتند به فراخور نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" فرنام می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین نام می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم می نشینند. در این روز زنان به شوهران خود با مهر ارمغان می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها ارمغان داده و از آنها فرمانبرداری می کردند. برخی نیز روز مادر و زن را به نشانه زایش و مهربانی زمین در این روز می دانند.
مردم ایران از آن میان مردم هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به فراخور های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خوی، فلسفه زندگی و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 2۵ بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) برگردانیم...

+ نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه 25 بهمن1386 و ساعت 11:32 |

لب دریا برویم

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت از آب

 

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت

و اگر خنج نبود ، لطمه می خورد به قانون درخت

 

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه

 

من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن

من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد

 

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه

 

من نمیدانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جوردیگر باید دید.

 

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

و همه می دانند

ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است

کار ما نیست شناسایی " راز " گل سرخ

کار شاید این است

که در " افسون " گل سرخ شناور باشیم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر

از چنار ، از پشه ، از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشرو نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم 

+ نوشته شده توسط شبنم در شنبه 6 بهمن1386 و ساعت 15:10 |

 به نام آفریننده ی عشق و باران

به یاد آنان که دوستشان داریم و نمی دانند ،

به یاد آنان که دوستمان دارند و نمی دانیم،

و چه سخت است کسی را دوست بداری و نداند.

 

گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه. یه وقتایی دلم می خواد بهم وقت بده و توی یه جلسه خصوصی دو نفره، درد دلامو بشنوه.

اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی کنه ، هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی شه ، محاله بهم بگه نمی پذیرمت.

آخ خدا جونم دوستت دارم چون تو تنها کسی هستی که از دل من خبر داری

می دونم ....

می دونم بدی کردم ولی منو ببخش. خدا جونم وقتی توی دفتر خاطراتم نامه هامو مرور می کنم می بینم حتی یه دونش هم بی جواب نمونده

من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم، اون به من قول داده همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالی ترین، بهم نده، منم بهش قول دادم حتی اگه دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال میزد و شوق استجابت دعایی آتیشم میزد ، با تمام وجودم بدون ذره ای تردید اول بگم اجازه خدایا ؟

خدایا تو اجازه می دی؟

خدایا اجازه؟ من عاشق شدم ولی ...

خدا جونم تو تنها کسی هستی که می دونی ، کاش می شد پا روی غرورم بذارم و...

خدایا واقعا نمی دونم چی بگم می خواستم یکم باهات درد دل کرده باشم ولی خوب واسه تو نیازی نیست همه حرفا رو به زبون آورد خودت از دلم خبر داری

مهم نیست اون بدونه یا نه مهم اینه که تو می دونی و کمکم می کنی.

اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر یه تعبیرش نیست ، چشم های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست .

اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش، تو ظرف ادراک گمان من نگنجه.

اینو تو میدونی ، پس واسه لحظه های دشوار ، به من قدرت تحملشو ببخش.

گاهی اوقات آرزوهایی داشتم که تو زیر اونا خط می کشیدی که : موافقت نمی شه.

راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می گرفت، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود.

منو ببخش که یه وقتایی از سر بی صبری ، تو خلوت و تنهاییم ازت می پرسیم آخه چرا؟

وقتایی که هر چی فکر می کردم ، فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی رسید و پیش می اومد که با بغض تو گلوم تکرار می کردم : آخه چرا؟ واسه چی؟ چی می شه اگه....؟

چقدر از بزرگواریت شرمنده ام ، که منو در تموم لحظه های ناشکریم ، توی تموم لحظه های بی صبریم ، با محبت تحملم کردی

نه تنبیهم کردی نه حتی ذره ای محبتت رو ازم دریغ کردی.

توی تنها ترین لحظه های تنهاییم ، درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست،

اون موقع که به این حس می رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می فرستادی که من خودم تا آخرین لحظه باهاتم .

من تنها بنده ی تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی.

خدایا منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه همه چیز از طرف تو خیر مطلقه ، حتی اگه ظاهرا همه چیز عذاب آور و دشوار باشه.

روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم، از من قهر نکردی .

من دوستت دارم منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه. اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه.

خدا جونم به من قدرتی ببخش که هیچ وقت اجازه گرفتن از تورو فراموش نکنم و به من اراده ای ببخش که پا برجا سر عهدم بمونم.

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

+ نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه 3 بهمن1386 و ساعت 11:27 |

اگه یه روزی فکر کردی که یک نفر رو دوست نداری

فقط کافیه یک لحظه چشمانت را ببندی

و به این فکر کنی که همان یک لحظه اون کنارت نباشه

اگه دیدی چشمانت خیس شد بدان که به خودت دروغ گفتی

+ نوشته شده توسط شبنم در شنبه 22 دی1386 و ساعت 14:31 |
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم .

آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه ٬

رطوبتی سحر گاهی داشت .

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید .

لحظه ی رنگین زنان چای چین

لحظه ی فروتن چایخانه های گرم ٬ در گذر گاه شب

لحظه ی دست باد بر گیسوان تو

لحظه ی نظارت سرسختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم .

 

( نادر ابراهیمی )

+ نوشته شده توسط شبنم در چهارشنبه 19 دی1386 و ساعت 12:55 |
ببين... خنده دار نخواهد بود
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
((زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند...))
+ نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه 16 دی1386 و ساعت 15:25 |
من خوشبختم به اندازه ي همان لحظه ي جادويي كه دستانم را فشردي

 وگفتي"دوستت دارم" همين كافي است چه باشي چه نباشي چه بد چه

 خوب دوستت خواهم داشت و...

 

 هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز

+ نوشته شده توسط شبنم در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 16:41 |
دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران . چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست.
+ نوشته شده توسط شبنم در شنبه 1 دی1386 و ساعت 10:56 |
 

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من
  
دوستت دارم عشق من

+ نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 15:29 |
نگذار...

     نه سياهي،

               نه سکوت،

                        نه ديوار،

                            نه سيم خاردار،

                                             نه دوري،

                                                و نه حتّي من،

لبخندت را از من بگيرد...

بگذارشيريني لبخندت تلخي گذشته را بيرنگ کند...

هر جا که هستي باش؛

با من باش؛

براي من باش؛

                           تا هميشه...

                                                             ای عشق من...

+ نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه 25 آذر1386 و ساعت 15:25 |

اي بي خبر از سوخته و سوختني عشق آمدني بود نه آموختني.....

+ نوشته شده توسط شبنم در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 12:33 |

امروز روز آن است که فراموش کنی آنچه بودی

استواری گامهایت. صلابت عقابها را حقیر جلوه خواهد داد

برخیز.....دوباره به پا خیز!.. برای فیلمنامه ی عشقت

به این آن قول نقش اول را می دادی   اما اکنون بدون قهرمانی

با عده ای سیاهی لشکر و بدلکار

همیشه به خودت. تنها به خودت ایمان داشته باش

و در هنگام مشکلات فقط به آسمان نگاه کن

چرا که معمولا....اطرافت خالی از دوستانی می شود که

تا دیروز به پای رفاقت جان می دادند.......!!!

و تو میتوانی آن باشی که یک عمر آرزویش را داشتی

کمی تلاش کن          کمی ایمان!!

دیگر وقت آن می رسد که به وجودت افتخار کنی

هیچ وقت به خاطر یافتن مقصر زندگی ات را تلخ و سیاه نکن

بگذار آنچه در پایان یک عشق به جا می ماند خاطرات خوشی باشد

آنگاه که نمی توانیم پا به پای زندگی حرکت کنیم

و ناامیدی توان را از قدم هایمان می گیرد

و ترفندهایمان برای رهایی به جایی نمی رسد

برای به دست آوردن عشق از دست رفته

بیا معجزه ی اشک را از یاد نبریم.........................!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط شبنم در سه شنبه 13 آذر1386 و ساعت 9:39 |
دستهايم برايت شعر مي نويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه ور مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهي کرد.

دعا می کنم که هیچ گاه چشم های کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم وتو برایم دعا کن که ابر چشم هایم همیشه برای تو بماند.برایت دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و توبرایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم.دعا میکنم دستانت که وسعت آسمان وپاکی دریا وبوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد وتو برایم دعا کن که دستانم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره نزنم.من برایت دعا میکنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پرپر نشود .پس برایم دعا کن . . .

می دونی عذاب دهنده ترین چیز چیه ؟ اینکه به کسی دل ببندی و اون طور که نیست باورش کنی . سخت ترین چیز اینکه احساساتت حروم بشه . و دیگه دلت نخواد قلبت رو پیشکش این و اون کنی . راحتت کنم زجر آور ترین چیز اینکه زشتی درون دور و بریهات رو با چشم دل ببینی  و بالاخره اون طور که هستن بشناسی شون  ٬ اونایی که یه عمر تو دنج ترین و قشنگ ترین جای قلبت نشونده بودی . و یه فرش از احساسات پاک و قشنگت رو براشون پهن کرده بودی . . .

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد.

خنده ات رو به همه بده، ولي لبخندت را به يه نفر، عشقت را به همه بده،ولي وجودت را به يه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولي خودت عاشق يه نفر باش.

+ نوشته شده توسط شبنم در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 12:52 |
هر سال، سال کوروش بزرگ