باتو دیگرتنها نیستم بر شانهي ِ من کبوتريست که از دهان ِ تو آب ميخورد من با انسان در ابديتي پُرستاره گام ميزنم. □ در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد آدمها همتلاش ِ حقيقتاند □ هيچکجا هيچ زمان فرياد ِ زندهگي بيجواب نمانده است. □ مرغ ِ صداطلائيي ِ من در شاخ و برگ ِ خانهي ِ توست با من از روشني حرف ميزني و از انسان که خويشاوند ِ همهي ِ با تو من ديگر در سحر ِ روياهايام تنها نيستم. ۱۳۳۴شاملو
بر شانهي ِ من کبوتريست که گلوي ِ مرا تازه ميکند.
بر شانهي ِ من کبوتريست باوقار و خوب
که با من از روشني سخن ميگويد
و از انسان ــ که ربالنوع ِ همهي ِ خداهاست.
در کوچه مردي بر خاک افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره کودکي لبخندي زد.
آدمها همزاد ِ ابديتاند
من با ابديت بيگانه نيستم.
زندهگي از زير ِ سنگچين ِ ديوارهاي ِ زندان ِ بدي سرود ميخواند
در چشم ِ عروسکهاي ِ مسخ، شبچراغ ِ گرايشي تابنده است
شهر ِ من رقص ِ کوچههاياش را بازمييابد.
به صداهاي ِ دور گوش ميدهم از دور به صداي ِ من گوش ميدهند
من زندهام
فرياد ِ من بيجواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.
نازنين! جامهي ِ خوبات را بپوش
عشق، ما را دوست ميدارد
من با تو رويايام را در بيداري دنبال ميگيرم
من شعر را از حقيقت ِ پيشانيي ِ تو در مييابم
خداهاست
همین گونه خوب است..

همينگونه خوب است، آري همينگونه... بيايي، بروي، ببيني، بشنوي، بو كني، لمس كني اما احساس نكني... به مانند سنگ باشي. برايت فرقي نكند كه ديگران باشند يانه و يا برايت فرقي نكند كه باشي يا نه...
همينگونه خوب است. آري همينگونه... نفس بكشي و از هواي اطرافت استفاده كني بدون اينكه به فكر تنفس كس ديگري باشي يا به فكر اين باشي كه آيا هوايي باقي مانده است تا ديگري نفس بكشد يا نه و يا حتي به اين بينديشي كه آياي هوايي هست يا نه...
همينگونه خوب است. آري همينگونه... كه باشي براي خودت. باشي براي نفيت و نفست براي خودت بي آنكه دليلي براي پيدا كردن شخصي جهت وارد شدن به حيطه ي خصوصي خود پيدا كني.
همينگونه خوب است. هينگونه چه عاليست... بدون آرزويي زندگي كني. در زمان خودت، اصلا درون خودت. بدون هيچ آرزو براي آينده و چه خوب است آينده برايت معنايي نداشته باشد.
همينگونه خوب است... كه ياران را بيدليل رها كني و راهت را از آنها جدا كني. بي آنكه به گذشته ات بينديشي. به گذشته اي كه با آنها آرمانهايي داشتي و عهدي...
و همينگونه ها چه بسيارند و در يك كلان چه خوب است سنگ بودن...
اما
حيف كه انسانم و از خيلي از خوبي ها گريزان و من از تمام خوب ها. از بي احساسي گريزانم زيرا كه قلبي دارم سرشار از احساس. از براي خود بودن گريزانم زايرا كه قطره اي از دريايم و هواي اطرافم براي همه است. از تنهايي گريزانم زيرا كه انسانم...
از بي آرزويي گريزانم، زيرا كه نمي توانم جوابگوي عقل و قلبم باشم... از بي آرزويي گريزانم زيرا كه آينده ام را آرزويم ميسازد. از بي آرزويي گريزانم، زيرا كه بي آرزو انسان نيستم....
من انسانم و انسان بي دوست و ياور بي معناست. سنگ است... من انسانم و در قانون انسانيت ترك دوست و شكستن عهد جايگاهي ندارد. اما يك تبصره دارد: اگر امروز از برخي دوستانم جدا شده ام، بدانند كه كه احساسي دارم و قلبي و عقلي و تفكري و حيثيتي و اينها متاسفانه و يا خوشبختانه بالاتر از دوستي اند. زيرا كه اينها معني اصلي انسان بودنند و چيزي نيستند كه به سادگي بدست آيند..
آري... از خيلي از خوب ها گريزانم، زيرا كه براي خود تعريفي ديگر از خوبي دارم...
خوبِ من، جامعه ي من است. همانجا كه در آن زندگي ميكنم و نفس ميكشم. يعني زمينم... خوبِ من، آرزوي من است. همانچيز كه اميدي هرچند كوچك به زنگي به من ميدهم و به من اجازه نميدهد به ظرف زهر روي رف دست بزنم. خوبِ من، احساس من است كه بدانم همنوعم چه رنجي ميكشد جهت پر كردن شكم دختر بچه اش...
خوبِ من، فرياد من است... فرياد در برابر كسي كه نان شب آن فقير آبرومند را از دستش ربوده... فرياد در برابر شخصي كه ميخواهد جلوي دهانم را بگيرد...
خوب من انسانيت من است.
سریال افسانه جومونگ ( ساخته کشور کره جنوبی ) در واقع بخشی از تاریخ ایران را ربوده است . آنها نام ارمنستان را لاک گرفته و بر آن سرزمین بویو گذارده اند فرمانروایی ایران را هم سلسله هان نامیده اند . در تاریخ سلسله ( هان ) سواره نظام زره پوش وجود ندارد این سواره نظام بنا بر همه اسناد تاریخی مربوط به ارتش پارت ایران بوده است .

یکی از افسران سپاه آهنین ایران در دوران اشکانی (۱۲۳/۱۲۴ تا ۸۸/۸۷ پیش از میلاد) در عکس دیده می شود
وقتی از درگیری دولت هان با یاغیان صحبت می شود و بدین خاطر بویو دست به حمله به مناطق اطراف خود می زند در واقع زمانی است که فرمانروایی ایران با یاغیان هوسپائوسینس ( شورشگر تازی ) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور مشغول جنگ است در ضمن مهمترین نکته آنکه گرفتن گروگان از خاندان نافرمان نسبت به فرمانروایی تنها در ایران باب بوده است مهرداد پادشاه اشکانی در ارمنستان ( بخاطر آنکه بی طرفی کشورش را زیر پا گذارده و از رومیان حمایت نمود ) وارد کارزار شده و آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار خویش نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد. رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان شاه بر صندلی پادشاهی به جای آرتاواز قرار داد . کشور بی ریشه کره با استفاده از تمثیل های ایرانی برای خود تاریخ می سازد در سریال یانگوم نخستین رستم زاد ( سزارین ) را به یانگوم منتسب کردند و حال در دل تاریخ اشکانی ما برای سرزمین چوسان خود هویتی حماسی می سازند . باید با هزار درد افسوس گفت به خاطر عدم توجه رسانه های مسئول نسبت به هویت و تاریخ ملی ایران کشورهایی نظیر کره بجای ما ، آنها را به نام خود نموده و در نهایت ما می مانیم و مشتی تاریخ غیر ایرانی !
بقول ارد بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی : سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند .
برای شناخت بیشتر و بهتر تاریخی که کشور کره جنوبی به یغما برده است نظر شما را به بخش های از تاریخ دودمان اشکانیان و پارت های ایران جلب می کنم :
به مهرداد دوم پادشاه ایران زمین گفتند در کشورداری صبوری کنید اردوان پدر شما و همین طور فرهاد پدر بزرگتان خیلی زود کشته شدند . مهرداد گفت در حالی که هوسپائوسینس ( شورشگر تازی ) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور به جان مردم ایران افتاده و کشتار می کنند سکوت و نرمش به چه معناست . کشته شدن در این شرایط بسیار با ارزش تر از زندگی در خفت و ننگ است .
شجاعت پادشاه ایران مهرداد اشکانی گویای....
ادامه را بخوانید
ادامه مطلب

هیــــچ کس را تا نـــگردد او فنـــا نیــــــست ره در بارگاه کبریــــا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست لیک در اول فنا اندر فنا ست
چیست معراج فلک؟ این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی
نیستی هستت کند ای مرد راه نیست شو تا هست گردی از اله
امسال تصمیم گرفتیم نیایشی همخوان با آیین های خودمان برای آغاز سال نو داشته باشیم:
ای خداوند ایران زمین
در آستانه ی سال نو تورا می ستاییم که ما را به کالبد هستی در آوردی و به ما خرد بخشیدی تا راه از چاه، و شایست را از ناشایست باز بشناسیم.
اندیشه ی نیک را بر ما فراز آوردی تا گفتار و کردار خود را با آن همساز کنیم.
به ما توان بخشیدی تا با کار و کوشش، و جهش و جنبش، خانمان و روستا و شهر و کشوری آباد پدید آوریم.
به ما توان دادی تا با شادی پراکنی و مهر گستری، دستیاران تو در کار آفرینش جهان باشیم و جهان بهتری برای خود و برای دیگر مردم ِ جهان پدید آوریم و شادی و مهر در میان مردمان بگسترانیم.
تو را می ستاییم ای سزاوار ستایش که در میان کشور ها ایران را آفریدی،
تا شهبانوی کشورها شود .
البرز ِ بالا بلند را آفریدی تا آرش کمانگیر تیرش را از فراز آن بپراند و مرزهای ایران را تا فراسوی پندار بگستراند.
الوند برف پوش را آفریدی تا فر شاهنشهی را در گنج نامه ی خود جاودان نگه دارد.
زاگرس سخت گذر را آفریدی تا دشمن از ایران دور بدارد.
رود ارس، و کارون فراخ بستر، و خلیج همیشه پارس را آفریدی تا ایران را جاودان بالنده بگردانند.
درآستانه ی سال نو ترانه ی ستایش ما را که از ژرفای دل فراز می شود بشنو و خواست هایمان را برآورده ساز.
نیروی پایداری را در ما بیفزا، تا بر کاستی ها چیره گردیم و در پیکار زندگی سربلند باشیم .
در خانه هایمان پسران و دختران سینه ستبر و بلند بالا و زیبا را فزون بگردان ، و ما را که ستایشگران توایم پیروز گر بساز.
به ما تندرستی و توانایی ارزانی بدار تا همه ی آن چیز ها را که به زندگی شکوه و شادمانی می بخشند فراچنگ آوریم .
بشود که روشنایی تو بر زندگانی ما پرتو بیفشاند.
بشود که در خانه ها ی ما شادمانی و پر خواستگی ریشه بگستراند.
بشود که دانش نیک به یاریمان آید و ما را بسوی زندگی بهتر راه بنماید.
بشود که در خانه هامان فرزندانی زیبا پیکر و دانا و توانا زاده شوند...
فرزندانی زور مند و گویا و رزمنده در راه کشور...
فرزندانی با هوش و دانش، و با فر و فرهنگ...
فرزندانی آراسته به اندیشه و گفتار و کردار نیک که در یابند خانه و خانواده و روستا و شهر و کشور را.
واینهمه را خواستاریم :
نه برای آنکه گام به بیراهه بگذاریم ،
نه برای اینکه دانش و توانش خود را در راه تباهی جهان بکار بندیم !
نه برای اینکه پیک اندوه، و پیام آوران مرگ باشیم !
برای اینکه اراده ی ترا که پیشرفت و نو سازی جهان است جامه ی کردار بپوشانیم ،
برای اینکه زمین را جشنگاهی بزرگ برای مردمان سازیم .
برای اینکه پیرو خرد باشیم و از خرافه باوری که دستاورد اهریمن است روی بگردانیم.
برای اینکه ریشه ی دروغ برکنیم و آیین نیاکانمان را که همساز با هنجار آفرینش است جایگزین آیین تازیان بگردانیم.
پس ای دادار بزرگ که چرخه هستی جز به داد تو نمی چرخد، به ما دانش و توانش بیشتر ارزانی کن تا اراده ی ترا در زندگانی خود به کردار درآوریم.
ایدون باد و ایدون تر باد .
سپندارمذگان بر تمامی عاشقان مبارک![]()
دوست داشتن از عشق برتر است.![]()
سپندارمذگان روز عشاق ایرانی
چند سالی است نزدیک 2۵ بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر با آغاز شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است، برای نمونه سربازی خوب خواهد جنگید که زن نگرفته باشد. از این رو زناشویی را برای سربازان امپراتوری روم بازداشته می کند.کلودیوس به اندازه ای سنگدل وفرمانش به اندازه ای بی چون و چرا بود که هیچ کس یارای یاری به زناشویی سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،پنهانی عقد سربازان رومی را با دختران دلخواهشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این رخداد آگاه می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان دلداده دختر زندانبان می شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد دلدادگان، با دلی عاشق به دار آویخته می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نمادی می شود برای عشق!"
ولی کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از زادروز، که از بیست سده پیش از زادروز، روزی به نام روز عشق بوده است!
شنیدنی است بدانید که این روز در سالنمای کنونی ایرانی برابر است با 29 بهمن، یا تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز با نام "روز عشق" به این گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز می شمردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( تندرستی، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت "بهترین راستی و پاکی" که باز ویژه خداوند است، روز چهارم شهریور "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام ملی زمین است، یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی برپا می داشتند به فراخور نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" فرنام می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین نام می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم می نشینند. در این روز زنان به شوهران خود با مهر ارمغان می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها ارمغان داده و از آنها فرمانبرداری می کردند. برخی نیز روز مادر و زن را به نشانه زایش و مهربانی زمین در این روز می دانند.
مردم ایران از آن میان مردم هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به فراخور های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خوی، فلسفه زندگی و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 2۵ بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) برگردانیم...
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت از آب
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود ، لطمه می خورد به قانون درخت
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه
من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن
من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من نمیدانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست ، جوردیگر باید دید.
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
و همه می دانند
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است
کار ما نیست شناسایی " راز " گل سرخ
کار شاید این است
که در " افسون " گل سرخ شناور باشیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار ، از پشه ، از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشرو نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
![]()
به یاد آنان که دوستشان داریم و نمی دانند ،
به یاد آنان که دوستمان دارند و نمی دانیم،
و چه سخت است کسی را دوست بداری و نداند.
گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه. یه وقتایی دلم می خواد بهم وقت بده و توی یه جلسه خصوصی دو نفره، درد دلامو بشنوه.
اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی کنه ، هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی شه ، محاله بهم بگه نمی پذیرمت.
آخ خدا جونم دوستت دارم چون تو تنها کسی هستی که از دل من خبر داری
می دونم ....
می دونم بدی کردم ولی منو ببخش. خدا جونم وقتی توی دفتر خاطراتم نامه هامو مرور می کنم می بینم حتی یه دونش هم بی جواب نمونده
من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم، اون به من قول داده همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالی ترین، بهم نده، منم بهش قول دادم حتی اگه دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال میزد و شوق استجابت دعایی آتیشم میزد ، با تمام وجودم بدون ذره ای تردید اول بگم اجازه خدایا ؟
خدایا تو اجازه می دی؟
خدایا اجازه؟ من عاشق شدم ولی ...![]()
خدا جونم تو تنها کسی هستی که می دونی ، کاش می شد پا روی غرورم بذارم و...
خدایا واقعا نمی دونم چی بگم می خواستم یکم باهات درد دل کرده باشم ولی خوب واسه تو نیازی نیست همه حرفا رو به زبون آورد خودت از دلم خبر داری
مهم نیست اون بدونه یا نه مهم اینه که تو می دونی و کمکم می کنی.
اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر یه تعبیرش نیست ، چشم های قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست .
اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش، تو ظرف ادراک گمان من نگنجه.
اینو تو میدونی ، پس واسه لحظه های دشوار ، به من قدرت تحملشو ببخش.
گاهی اوقات آرزوهایی داشتم که تو زیر اونا خط می کشیدی که : موافقت نمی شه.
راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می گرفت، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود.
منو ببخش که یه وقتایی از سر بی صبری ، تو خلوت و تنهاییم ازت می پرسیم آخه چرا؟
وقتایی که هر چی فکر می کردم ، فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی رسید و پیش می اومد که با بغض تو گلوم تکرار می کردم : آخه چرا؟ واسه چی؟ چی می شه اگه....؟
چقدر از بزرگواریت شرمنده ام ، که منو در تموم لحظه های ناشکریم ، توی تموم لحظه های بی صبریم ، با محبت تحملم کردی
نه تنبیهم کردی نه حتی ذره ای محبتت رو ازم دریغ کردی.
توی تنها ترین لحظه های تنهاییم ، درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست،
اون موقع که به این حس می رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می فرستادی که من خودم تا آخرین لحظه باهاتم .
من تنها بنده ی تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی.
خدایا منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه همه چیز از طرف تو خیر مطلقه ، حتی اگه ظاهرا همه چیز عذاب آور و دشوار باشه.
روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه ها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم، از من قهر نکردی .
من دوستت دارم منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه. اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه.
خدا جونم به من قدرتی ببخش که هیچ وقت اجازه گرفتن از تورو فراموش نکنم و به من اراده ای ببخش که پا برجا سر عهدم بمونم.
اگه یه روزی فکر کردی که یک نفر رو دوست نداری
فقط کافیه یک لحظه چشمانت را ببندی
و به این فکر کنی که همان یک لحظه اون کنارت نباشه
اگه دیدی چشمانت خیس شد بدان که به خودت دروغ گفتی
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم .
آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه ٬
رطوبتی سحر گاهی داشت .
آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید .
لحظه ی رنگین زنان چای چین
لحظه ی فروتن چایخانه های گرم ٬ در گذر گاه شب
لحظه ی دست باد بر گیسوان تو
لحظه ی نظارت سرسختانه ی ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم .
( نادر ابراهیمی )
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
((زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند...))
وگفتي"دوستت دارم" همين كافي است چه باشي چه نباشي چه بد چه
خوب دوستت خواهم داشت و...
هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز ![]()


